نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

نیلای , ماه من

بدون عنوان

سلام فندق من. دختر من امدم  از خودت برات بگم خوشگلم اول از همه اینکه یادم رفته بود بگم اولین جملتو توی چابهار گفتی بس که تشنت شده بود گفتی ماما اب بده ای جونم چه ذوقی کردیم ها،خوشگلم دندونای کوچولوتم داره دونه دونه در میاد ماشالله الان ٤ تا بالان ٢ تا ونصفی پایین با ٢ تا اسیاب قربونت برم من ،دیگه اینکه دل کوچیکت خیلی زود  واسه باباییت تنگ میشه تا میره سر کار و برمیگرده هی میگی باباپیجی بیا جالب  اینجاست که به عکسش نگاه میکنیو میگی  مامانی قربون دل پاکت بشم عاشق رقصی ناز من     همش به مامانی کنترل تلویزیونومیدی میگی نینای منم که داغون ،مامانی دیروز عمه مژی رفت همش داشتی دنبالش میگشتی ناز من عزیزم حرف...
19 ارديبهشت 1391

کودک من

دخترم از کودکیت لذت ببر از دنیای کوچیکت دنیای ساده وبی ریات از قلب  صافت                                                    می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : * پدر تنها قهرمان بود. * عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد. *بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود. *بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند. *تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. ...
19 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

                       قربونت برم عاشق ارایش کردنی                                                                                  ...
16 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود "دوستت دارم پ...
13 ارديبهشت 1391

عید

سلام ماه گل من مامانی تو تمام زندگی منی کوچولوی من ،من خیلی وقت نتونستم بیام کار داشتم مامان جونی ،عید که تمام شد بچه ها همه رفتن خونه هاشون باز ما تنها شدیم خاله زهرا  از مشهد امده بود اینجا ما نتونستیم زیاد باهاشون باشیم اخه عمه اینا اینجا بودن عید خوبی بود  دخترم خیلی بازی کرد ناز ناز من بالاخره تونستیم بریم چابهار و شما برای اولین بار اقیانوس دیدی با اینکه میترسیدم ولی بردمت تو اب یکم  بازی کردی از تو بغل من پایین نیومدی ولی با اب حال کردی ها ای جونم میدونی گلم هم خوب بود هم بد ،عزیزم دلم میخواست بیشتر تو دریا باشیم دلم میخواست تورو بیشتر بگردونم ولی نشد ولی تو بازارا خوب دوییدی با همه بازی میکردی دنبال بچه ها میدوییدی ص...
25 فروردين 1391

اغاز سال نو

سلام ماه من مامانی سال 90 داره تمام میشه  7 ساعت دیگه مونده ها این خرگوش میره پی کارش یه نهنگ گنده میاد ایشالله سال نهنگ  سال خوبی باشه نه  نی نی راستی مامانی شیرینی فروشی  عجب شلوغ بود ها میگم خوبه همه چی گرون شده      ما رفتیم خرید شیرینی گرفتیم ولی اجیل خوب گیرمون نیامد ای دل غافل .3 تا ماهی کوچولو گرفتیم کلی باهاشون ذوقیدی فردا صبح میریم خونه مامانجی فاطمه برای شامم خونه خاله عزی بابا هستیم خیلی حال میده مامانی بیا با هم دعا کنیم از خدا میخوام که نگهدار همه نی نی ها باشه  مریم ،امیر، شایی، ترمه، نیروانا، پارسا، حارث، ملودی، صبا ،ستایش، کیانا رامیلا، بردیا، نفس ،یکتا، ا...
1 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام نفس من خوفی مامانی بچه ها امدن خونمون  امیر و شایان مریم اخجونمی ولی نامردا زیاد با تو بازی نمی کنن نی نی من هی میره دنبالشون اون بی معرفتام تحویل نمیگیرن    میکشمشون ،مامانی وقتی شایان امد تحویلش نگرفتی ولی وقتی سوغاتیتو میده میری بغلش خیلی بلایی دیروز مثل فرفره از نرده های تخت رفتی بالا خیلی ترسیدم   باید خیلی مواظبت باشم اصلأ نمیتونمتنهات بزارم عروسک دخترم سال ٩٠ داره تموم میشه سال ٩١ شروع میشه از خدا میخوام سال خوبی برای هممون باشه همه مردم شاد زندگی کنن میدونی دخترم چند روز پیش داشتیم با خاله ارزو میگشتیم ٢ تا ماشین کنار هم وایستادن چند تا جوون امدن پایین شروع کردن همدیگرو بغل کردن ...
26 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام گلم مامانی امروز امدم برات از شاهکار خودت بگم که بدونی چقدر بلایی ؛ چند روز پیش منو تو دایی رفتیم بانک منو دایی باید  یسری فرم پر میکردیم ما که مشغول شدیم شما هم دنبال یه راهی میگشتی که در بری    یا من دنبالت میدوییدم یا دایی خلاصه همینجوری مشغول بودیم که شما یهویی رفتی پیش رئیس شعبه اون بنده خدام یه شکلات به شما داد ما هم تشکر کردیمو امدیم شما هم خوشحال و خندان داشتی شکلاتو باز میکردی امدی کنار ما پوش شکلاتو انداختی روی زمین و برای همه شروع کردی به ناز اوردن خانومی که داشت به ما میگفت که چکار کنیم محو جمال تو شده بود ودر همین حین امد پوش شکلاتو بندازه داخل سطل اشغال که اشتباهی اژیر خطر به ...
20 اسفند 1390